پیامک نردبان

خرید بک لینک
570 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت همی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبر که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد 571 بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند 572 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی جانند تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بی خویشی که بس بی خویش خویشانند چه دریاها که می نوشند چو دریاها همی جوشند اگر چه خود که خاموشند دانااند و می دانند در آن دریای پرمرجان یکی قومند همچون جان ورای گنبد گردان براق جان همی رانند ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هین میان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند ملوکانند درویشان ز مستی جمله بی خویشان اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند 573 برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن میان بندد به خدمت روز و شب ها این سمر گوید همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی ولیکن عقل استادست او مشروحتر گوید درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کدیه ز عرش آید دو صد هدیه چو او درس نظر گوید هزاران سیمبر بینی گشاییده بر او سینه چو آن عنبرفشان قصه نسیم آن سحر گوید که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گوید حدیث سکر سر گوید حدیث خون جگر گوید 574 مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد
پیامک نردبان...

ما را در سایت پیامک نردبان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: alisan بازدید: 324 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 10:53

صفحه بندی